لذت آفرینش
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مهدی نوه گلم ،زنان ،حضرت زهرا

مهدی نوه گلم خیلی دوست داره از گذشته ها براش بگم ،مثلا" از ازدواج پدرو مادر من تا تولد دایی ها وخاله های مامانش .پریشب که به اتفاق از مراسم سالگرد شهید عزیزی بر میگشتیم ،در باره تولد مادرش ومعنای اسمش سوأل می کرد .آخه چهارم اسفند تولد مادرش بود وقبل از رفتن به همت خاله جونش مراسم مختصری رو برگزار کرده بودیم ،واو همچنان در حال و هوای آن بود .

براش گفتم که چگونه در هفته پایانی که در انتظار تولد مادرش بودیم ،خانم دکتر آلمانی ما رو تنها گذاشت ،به علت فوت پدرش به آلمان رفت وما با چه زحمتی تونستیم خانم دکتر دیگری پیدا کنیم که هم سید بود وهم متخصص .

گفتم که به علت تمایل کم مادرش برای ورود به این دنیای وانفسا ،قرار بر عمل جراحی بود .اما نفس گرم عموی مهربان وعارفم ودعایی که بر سیبی خواند ومن خوردم ،داستان را به گونه دیگری رقم زد تا این بنده ناچیز خدا اندکی لذت خالق بودن را بچشد.لذتی که مردها از آن محرومند وبا هیچ چیز در دنیا قابل مقایسه ومعاوضه نیست.گمان کنم عاطفه ومهر ومحبتی که در زنان وجود دارد واغلب آقایان از آن کم بهره هستند ،ناشی از همین امرست.

وقتی مفهوم اسم مادرش رو فهمید ،که از القاب حضرت زهرا و به معنای بسیار مهربان است ،گفت :"مامان از مامان جون وباباجون تشکر کن که چه اسم خوبی برات انتخاب کردند.

به نظر من همه زنان عالم " حانیه" هستند.


 
ذوق وصال
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مهدی نوه گلم ،لیلی سادات

چند روزی بود که دندون جلوش لق شده بود ،ظاهرا"در یک بازی به شدت دوستانه ! در مدرسه این اتفاق رخ داده بود.نوه گلم مهدی از اول امسال به پیش دبستانی میرود.این مرکز با روش های جدید واز طریق بازی آمورش میدهد،همین چند ماهی که رفته کلی در رفتار و برخورد هاش تأثیر گذاشته.امروز که دیدمش دندونش افتاده بود.خیلی با نمک شده بود جالبه که خیلی از این امر خوشحال بود.شاید احساس میکنه بزرگ شده بخصوص که لیلی سادات هم داداشی صداش میکنه ،حسابی سرگرمش میکنه.

با خودم فکر می کردم چقدر احساس ما با بچه ها متفاوته،ما از افتادن دندونهامون چقدر غصه می خوریم! در حالیکه اون هم یک مرحله از بزرگ شدن ما و نزدیک شدن به اون زندگی همیشگی است وباید ذوق وصال رو در ما ایجاد یا تقویت کته .اما افسوس که سرگرمیهای دنیوی مانع از این حس شیزین شدهاست


 
وقت شناسی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نوه گلم

عکس جدیدی که ملاحظه می کنید نوه های وقت شناس من هستند که اوّلی وقتی مسوءلیّت سنگینی رو به لطف الهی کنار گذاشتم ،خداوند به خانواده ما عطا کرد و دومی هم وقتی باز نشسته شدم .

راستی وقت شناسی هم چیز خوبیه ها!

در ضمن به اونهایی که تا حالا لذّت مغز بادوم رو نچشیدند توصیه می کنم که از تشویق بچه ها کوتاهی نکنند،البته با رعایت سیاست کنترل جمعیّت!


 
یا زینب
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مهدی ،لیلی سادات

لیلی سادات چهارده ماهگی رو پشت سر گذاسته،پریشب بعداز مدتها به اتفاق اخوی محترم و والدین گرامی شب رو در منزل ما بیتوته کردند .آرامش خاصی داشتم .هیچ لذتی برای پدر و مادر بالاتر از این نیست که در کنار فرزندانش باشه و آنها رو در آسایش و راحتی ببینه .لیلی سادات یاد گرفته اسم برادرشو صدا کنه ،این سومین کلمه ای که کامل ادا می کنه،بابا،مامان و مهدی .....البته سخنرانی زیاد می کنه و ما متوجه نمی شیم!!

علاقه شدیدی به برادرش داره،رفتارش منو یاد اون خواهری مینداره که شرط ضمن عقدشو دیدار هر روزه برادر قرار داد وچه زیبا این محبت رو جلوه داد .جز زیبایی ندید وتاریخ رو زیبا ثبت کرد.چه زیبا گفته :"کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود     نای نی در نینوا میماند اگر زینب نبود"


 
آه مظلوم
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نوه گلم ،شهید ،لیلی سادات ،مهدی

چند شب پیش به اتفاق نوه های گلم و البته در معیت والدینشون در مراسم سالگرد شهید مظلومی شرکت کردیم.بعد از سخنرانی عالمانه خطیب ارجمند ذکر مصیبت وعزاداری انجام شد .در کنار همسر شهید نشسته بودم .آنچنان با سوز دل اشک می ریخت که دلم لرزید به یادم آمد که گفته اند از آه مظلوم و اشک آنان عرش خدا می لرزد .....تا کی و چگونه دامن چه کسانی را بگیرد؟خدا میداند وبس!

لیلی سادات کنار من بود در فضای نیمه تاریک اتاق اسباب بازی کوچکی که در دستش بود به آن بانو تعارف میکرد .این کودک یکساله می خواست با سرمایه و دارایی خودش او را کمی آرام و از او دلجویی کند .بزرگتر ها به همین اندازه عقلانیت دارند؟؟؟؟


 
یا حسین
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: محرم ،لیلی ،مهدی

چند روزه که حال نوشتن ندارم یه علتش اینه که مهدی و لیلی عزیزمو ندیدم !علت اصلی تر اینه که  در حال و هوای محرم هنوز مات ومبهوتم که واقعا" این چه شورش است که در خلق عالم است؟چرا مردم خسته نمی شوند؟چرا هرساله شور عرای حسینی بیشتر می شود؟آیا به همین میزان شعور و شناخت ما هم از فلسفه قیام حضرت اباعبدالله الحسین بیشتر می شود؟؟؟یا هنوز حسین تنهاست وفریاد هل من ناصرش پاسخی نمی یابد؟؟فریادی که پژواکش از همین نزدیکیها به گوش می رسد .اگر گوش شنوایی باشد!

یا حسین!!!!!!!!!!!!!


 
شاعر بیسواد
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مامان مهدی ،امام ،بانوی سبز ،شعر

دیروز داشتم دفترامو مرتب میکردم.به دفتری برخوردم که مال سال 63 بود.زمانی که مامان مهدی 3 ساله بود.وسط دفتر پر بود از نقاشیهای کودکانه اش که می خوام به پسر گلش نشون بدم.قسمت دیگه دفتر کلمات زیادی بود که به جملات کوتاهی تبدیل شده بود.یادم آمد که قبل از رفتن مدرسه ودر سن 3 سالگی بهش خوندن یاد داده بودم.روش جالبی بود .روز اول یک کلمه رو روی یک کارت کوچیک می نوشتم و بهش چند بار نشون می دادم و تلفظ می کردم .روز دوم سه کلمه وهمین طور تکرار میکردم.هر روز کلمات روز قبل رو میپر سیدم .به تدریج که تعداد کلمات زیاد شد می تونست کتابهای ساده کودکان رو بخونه.

کم کم شعر هم میگفت .وقتی امام فوت کردند شعر زیبایی سرود که در یک کتابی چاپ شد.یه روزدر جلسه ای که همراهم بود شعرش رو برای بانوی سبز هنرمند عزیزی که در حصر ناجوانمردانه ای قرار دارد خواند و او لقب شاعر بیسواد بهش داد .

واوهر گاه که حالی از بچه ها می پر سید سراغ شاعر بیسواد رو می گرفت.....


 
صداقت کودکان
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نوه گلم ،صداقت ،مهدی

سلام دیشب با نوه های گلم بودم.شب فراموش نشدنی بود.اول اینکه به پیشنهاد مادرشون (که واقعا"اسم با مسمایی داره)برای تبریک تولد دایی وزن دایی به منزل اونها رفتیم.شصتمین سال تولد برادرمو در فضایی صمیمانه جشن گرفتیم.در راه بازگشت به اصرار مهدی شب رو اونجا موندم.تا ساعت 2 نیمه شب بیدار بودیم.قصه گفتم .کتاب خوندیم .بازی کردیم .می گفت:مامان جون از ذوقی که دارم خوابم نمی بره!

صبح که میرفت مدرسه گفت :اگه ظهر بیام ببینم شما هستید خیلی خوشحال میشم !

واقعا"صمیمانه ترین و صادقانه ترین کلام ها رو از زبان بچه ها باید شنید .

ایکاش بزرگترها درس می گرفتند و این قدر دروغ رایج نبود!

 


 
← صفحه بعد